Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

18

ریشارد: (صادقانه با لحنی نگران) دیان این روزها حالش چطوره؟

خانم پومره: عزیز من باید از شما پرسید! این شمایین که شریک زندگی و فکر و رخت‌خوابشین… من دیان رو فقط دنیا آوردم و بزرگ کردم. من مادرشم یعنی کسی که از همه‌ی عالم کمتر می‌شناسدش.

ریشارد: چه طور چنین فکری می‌کنین؟

خانم پومره: ریشارد واقعاً می‌تونین ادعا کنین که پدر و مادرتون کاملاً شما رو می‌شناسن؟

ریشارد: (با لبخند شیطنت‌آمیز) نه.

خانم پومره: پدر و مادرتون از شما خاطرات خیلی قدیمی به یاد دارن، کسانی هستن که در زندگی بدوی‌تون با شما بودن اما نمی‌تونین مطمئن باشین که زیر و بمتون رو می‌شناسن.

ریشارد: اونا دوستم دارن.

خانم پومره: دقیقاً! دوست داشتن معنیش شناختن نیست.

ریشارد: (تأیید می‌کند.) دوست داشتن یعنی اولویت دادن به یک نفر، ترجیح دادن. درست برعکس علم و آگاهیه، آدم کور میشه.

خانم پومره: معلومه! اگر پدر و مادرها بچه‌هاشون رو ترجیح میدن برای این نیست که تو هیچ در و دکونی نظیرشون پیدا نمی‌شه.

ریشارد: تازه شناختن یه نفر چه مزیتی داره؟

خانم پومره: همین معاشرت کافیه.

ریشارد: (ناگهان درهم می‌رود.) بدون چاشنی رمز و راز، ابهام، کشمکش برای به دست آوردنش، یک انسان خیلی زود دل آدم رو می‌زنه…

خانم پومره: کاملاً درسته! یک دکتر زنان بهم می‌گفت که اگه همه‌ی مردها شغل اون رو داشتن دیگه هیچکس برای عشق و عاشقی دست به قتل نمی‌زد.

.

.

.

عشق لرزه. اریک امانوئل اشمیت. نشر قطره

Advertisements

17

حال را می‌شود با درد گذراند؛ اما تصور دردآلود بودن آینده و دوام بدون دگرگونی «حال»، انسان را از پا درمی‌آورد. بهشت، وعده کاملی نیست.

.

.

.

ابن مشغله. نادر ابراهیمی. انتشارات روزبهان

16

به گمان من هر آدمی را کله‌شقی‌هایش می‎سازد، یعنی به اعتبار مقدار کله‌شقی‌اش، آدم است. البته منظورم خودخواهی‌هایش نیست. حساب خودخواهی از غرور به کلی جداست و کله‌شقی جزئی از غرور است، جزء مشاهده شدنی غرور است. آدم خودخواه آدم درمانده‌ی مفلوک توسری‌خور بدبخت سیه روزی‌ست که تن به هر جور نوکری می‌دهد به این دلیل که فقط خودش را می‌خواهد و هیچ چیز توی دنیا به اندازه‌ی وجود خودش و زنده ماندن خودش برایش اهمیت ندارد. به این ترتیب، شرف هم برایش اهمیت ندارد، اخلاق هم برایش اهمیت ندارد، سلامت روح هم برایش اهمیت ندارد، خانواده و دوست و میهن و ملت و مردم هم برایش اهمیت ندارد. پای شما را هزار بار می‌بوسد، به این دلیل که می‌ترسد مبادا به «خود» او صدمه‌ای بزنید.

اما… آدم کله‌شق مغرور، آدمی‌ست که به خاطر هدفی، ایمانی، اعتقادی، باوری… حاضر است به راحتی تمام زندگی و «خود»ش را فدا کند.

بنابراین، یک آدم مغرور و یک آدم خودخواه هیچ وجه تشابهی با هم ندارند، و حتی در تضاد با هم و در مقابل هم هستند. فقط یک مسأله هست، و آن اینکه آدم‌های خودخواه – به دلیل ذلیل بودن بیش از حد و آگاهی بر این ذلت – معمولاً رسمشان این است که آدم‌های مغرور و کله‌شق را خودخواه معرفی کنند تا از این رهگذر، به خودشان اهمیت و اعتباری بخشیده باشند و راه و رسم خودشان را توجیه کرده باشند.

.

.

.

ابن مشغله. نادر ابراهیمی. انتشارات روزبهان

15

روزگاری، در نیمه راه قله‌یی بلند، خسته کنار چشمه‌یی نشستیم

و میوه‌هایمان را در آب خنک و سلامت کوه – که بو و طعم برف داشت – شستیم

و به دهان بردیم

چه گوارا طعم جاودانه‌یی داشت آن میوه‌های نیمه راه.

و ما، بازی کنان، پنجه‌ها در خاک فرو بردیم و زمین را کندیم

و آرام آرام، گودال‌هایی ساختیم

و هسته‌های سخت پوست و بی‌بهای آن میوه‌ها را کنار چشمه، در خاک نرم نشاندیم

و به راه افتادیم.

اینک ای دوست بیا، و از پس سال‌های سال ببین

که چگونه چتری سبز ساخته‌ییم از گیاهان بالنده‌ی رشد یابنده

و چگونه سایه‌یی آفریده‌ییم در کمرکش قله‌یی بلند.

بنشین! خستگی فرو بگذار!

کوله از دوش بردار و هسته‌ی میوه‌هایت را همین‌جا، کنار درختان ما بنشان.

و ایمان داشته باش که درختان زنده‌تری خواهی داشت

و ایمان داشته باش که روزگاری، باغ خواهی داشت…

.

.

.

ابن مشغله. نادر ابراهیمی. انتشارات روزبهان

14

کافی است شروع کنی به خودت بقبولانی همه چیزهایی که به تو مربوط می‌شوند کاملاً تصادفی و قابل تغییرند، و اینکه خودت را متقاعد کنی که می‌توانی کاملاً متفاوت باشی و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد. از همین راه می‌رسی به اینکه فکر کنی چه باشی و چه نباشی هیچ فرقی به حال کسی نمی‌کند. در غیر این صورت، تا ناامیدی گامی بیشتر فاصله نخواهی داشت.

.

.

.

ماجرای یک نزدیک بین. قارچ‌ها در شهر، داستان‌های کوتاه ایتالو کالوینو. کتاب خورشید

13

قفسی پر از مرغ و خروس‌های خصی و لاری و رسمی و کله‌ماری و زیره‌ای و گل‌باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم‌کل و پاکوتاه و جوجه‌های لندوک مافنگی کنار پیاده‌رو، لب جوی یخ بسته‌ای گذاشته بود. توی جو، تفاله‌ی چای و خون دلمه شده و انار آب‌لمبو و پوست پرتقال و برگ‌های خشک و زرت و زبیل‌های دیگر قاتی یخ بسته شده بود.

لب جو، نزدیک قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده‌ی یخ بسته که پَر مرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریده‌ی مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.

کف قفس خیس بود. از فضله‌ی مرغ فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله‌ها بود. پای مرغ و خروس‌ها و پرهایشان خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه‌های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم تو سر هم تُک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود. همه توسَری می‌خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.

آنهایی که پس از توسری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لاپای هم قایم می‌شدند، خواه ناخواه تُکشان تو فضله‌های کف قفس می‌خورد. آن وقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن ور می‌چیدند. آنهایی که حتی جا نبود تُکشان به فضله‌های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره‌ی قفس تُک می‌زدند و خیره به بیرون می‌نگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قُدقُد خشم‌آلود و نه زور و فشار و نه تو سر هم زدن راه فرار نمی‌نمود. دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها کمک نمی‌کرد.

تو هم می‌لولیدند و تو فضله‌ی خودشان تک می‌زدند و از کاسه شکسته‌ی کنار قفس آب می‌نوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا می‌کردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره‌ی قفس می‌نگریستند و حنجره‌های نرم و نازکشان را تکان می‌دادند.

در آن دم که چرت می‌‍زدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی‌تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دستجمعی، در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکیدند.

به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ در آمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم‌قفسان به کند و کو در آمد. دست با سنگدلی و خشم و بی‌اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم قفسان بوی مرگ‌آلود. آشنایی شنیدند. چندششان شد و پَرپَر زدند و زیر پر و بال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می‌چرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده‌ی آهن می‌لرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشم چون «رادار» آن را راهنمایی می‌کرد تا سرانجام بیخ بال جوجه‌ی ریقونه‌ای چسبید و آن را از آن میان بلند کرد.

اما هنوز دست و جوجه‌ای که در آن، تقّلا و جیک‌جیک می‌کرد و پر و بال می‌زد بالای سر مرغ و خروس‌های دیگر می‌چرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و توسری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه، بیگانه و بی‌اعتنا و بی‌مهر، بِربِر به هم نگاه می‌کردند و با چنگال، خودشان را می‌خاراندند.

پای قفس، در بیرون، کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس‌ها از تو قفس می‌دیدند. قدقد می‌کردند و دیواره‌ی قفس را تک می‌زدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود اما راه نمی‌داد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان به جهش خون هم‌قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.

همان دم، خروس سرخ‌روی پر زرق و برقی تک خود را توی فضله‌ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره‌ای پاکوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ توسری خورده و زبون تو فضله‌ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پر باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت. کمی ایستاد، دوباره سرگرم چرا شد.

قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت، سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیم خورده، تخم دلمه‌ی بی‌پوست خونینی تو منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته‌ی رگ در آمده‌ی چرکین شوم پینه بسته‌ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گندزار ربود و همان‌دم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلعید. هم‌قفسان چشم به راه، خیره جلوِ خود را می‌نگریستند.

.

.

.

قفس. صادق چوبک. هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی، جلد اول. کتاب خورشید

12

به نظر شما چه چیزی عوام را به میدان اعدام می‌کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه می‌کنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان می‌رسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطه‌اش کرده‌اند از چنگال عدالت بیرون می‌کشیدند. اینان اگر به میدان اعدام می‌روند برای آن است که وقتی به محله‌شان برمی‌گردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنه اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمی‌کند، فقط می‌خواهند دارای نقشی باشند، همسایه‌ها را دور خود جمع کنند و آنها به حرف‌هایشان گوش بدهند. کافی است در خیابان جشن و سرور به پا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی می‌شود. مردم تشنه نمایش‌اند، و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت می‌برند که برگردند و آن را برای دیگران تعریف کنند. مردم اگر خشمگین شوند ترسناکند. اما خشم‌شان دیرپا نیست. بدبختی‌هایی که متحمل شده‌اند آنها را دلرحم کرده است؛ آنها چشم از صحنه فجیعی که به تماشایش رفته‌اند برمی‌گردانند. دل می‌سوزانند و با چشم گریان برمی‌گردند…

.

.

.

ژاک قضا و قدری و اربابش. دنی دیدرو. فرهنگ نشر نو